پست شماره: 225
دستهاي مرموز و شهادت امام جواد عليه السّلام
مسعودي در كتاب « اثبات الوصيّه» مي نويسد: هنگامي كه امام جواد عليه السّلام به عراق « بغداد» آمد، پيوسته معتصم ( برادر مأمون) و جعفر ( پسر مأمون) در فكر نقشه و نيرنگ كشتن امام جواد عليه السّلام بودند. جعفر، خواهرش « اُمُّ الفضل» ( كه خواهر پدر و مادري جعفر بود) را وسيله ي اجراي نيرنگ خود قرار داد، زيرا مي دانست كه اُمّ الفضل، با اينكه علاقه ي شديد به امام جواد عليه السّلام داشت، از آن حضرت روي گردانده است، از اين رو كه امام جواد عليه السّلام همسر ديگرش ( سمانه) مادر امام هادي عليه السّلام را ترجيح مي داد، زيرا اُمُّ الفضل داراي فرزند نشد، ولي سمانه داراي فرزند گرديد ( و همين موضوع حسادت اُمُّ الفضل را بر ضدّ امام جواد عليه السّلام برانگيخت).
بر همين اساس، اُمُّ الفضل، جواب مثبت به برادرش جعفر داد، و آنها مقداري زهر در درون انگور رازقي نمودند. امام جواد عليه السّلام انگور رازقي را دوست داشت، وقتي كه آن حضرت، از آن انگور خورد، مسموم گرديد. هماندم اُمُّ الفضل، از كرده ي خود پشيمان شد و گريه مي كرد. امام جواد عليه السّلام به او فرمود:« اين گريه ي چيست؟ سوگند به خدا به فقري مبتلا گردي كه جبران نداشته باشد، و دچار بلائي مي گردي كه پنهان نمي ماند». اُمُّ الفضل در مخفي ترين اعضايش، زخمي عظيم پيدا كرد، همه ي اموال و املاك خود را براي درمان آن، مصرف نمود، ولي بيماريش خوب نشد، و چنان تهي دست گرديد كه دستِ گدائي به سوي مردم دراز مي كرد، تا به او كمك كنند.
روايت شده: كه آن زخم در زير ناف او پيدا شد، و برادرش جعفر در حال مستي به چاهي افتاد، و لاشه ي مرده ي او را از چاه بيرون آوردند.
**************************
احمدبن حديد مي گويد: با گروهي براي انجام مراسم حج مي رفتيم، راهزنان راه بر ما بستند و اموال مان را بردند. وقتي به مدينه رسيديم حضرت جواد عليه السلام را در كوچه اي ملاقات كردم و به منزل آن گرامي رفتم و داستان را به عرض امام رساندم. امام عليه السلام فرمان داد لباسي و پولي برايم آوردند و فرمود: پول را ميان همسفران خويش به همان مقدار كه دزدها از آنان برده اند تقسيم كن. پس از آنكه تقسيم كردم دريافتم پولي كه امام عطا كرده بود درست به همان اندازه بود كه دزدها برده بودند نه كمتر و نه بيشتر. محمد بن أبي العلا مي گويد: از يحيي بن اكثم قاضي شهر سامرّاء (كه بارها با امام جواد مناظره كرد و مطالب مهمي از علوم آل محمد عليهم السلام را از آن بزرگوار فرا گرفت)شنيدم كه مي گفت: روزي نزديك قبر رسول الله صلي الله عليه و آله امام جواد عليه السلام را ديدم با او در مسائل مختلفي بحث كردم و همه را پاسخ داد. گفتم به خدا سوگند مي خواهم چيزي از شما بپرسم ولي شرم دارم، امام عليه السلام فرمود: «اَنا اُخبِرُكَ قَبْلَ أَنْ تَسْألَنِي، تَسْألُنِي عَنِ الإِمامِ»
من پاسخ را بدون آن كه پرسشت را به زبان آوري مي گويم: تو مي خواهي بپرسي امام كيست؟ گفتم: آري به خدا قسم پرسشم همين است فرمود: امام منم. گفتم: نشانه اي بر اين ادعا داريد؟ فَكانَ فِي يَدِهِ عَصاً فَنَطَقَتْ وَ قالَتْ: إِنَّ مَولايَ إِمامُ هَذَا الزَّمانِ و هُوَ الحُجَّةُ.
در اين هنگام عصايي كه در دست آن حضرت بود به سخن آمد و گفت او مولاي من و امام اين زمان و حجت خدا است.
********************************
مأمون امام جواد عليه السّلام را به بغداد آورد، و دختر خود را به همسري او داد، ولي امام (ع) در بغداد نماند و با همسرش به مدينه بازگشت. به هنگام بازگشت گروهي از مردم براي وداع و خداحافظي امام را تا خارج شهر بدرقه كردند، هنگام نماز مغرب به محلي كه مسجدي قديمي داشت رسيدند، امام به آن مسجد رفت تا نماز مغرب بگذارد، در صحن سراي مسجد درخت سدري بود كه تا آن هنگام ميوه نداده بود، آن گرامي آبي خواست و در بن درخت وضو ساخت، و نماز مغرب را به جماعت به جاي آورد، و پس از آن چهار ركعت نافله خواند و سجدهي شكر كرد، آنگاه با مردم خداحافظي فرمود و رفت. فرداي آن شب درخت به بار نشست و ميوهي خوبي داد از اين موضوع بسيار تعجّب كردند. از مرحوم شيخ مفيد نقل كردهاند كه سالها بعد خود اين درخت را ديده و از ميوهي آن خورده است. « كافي، ج1، ص 497، ارشاد مفيد، ص 34»
*******************************
شخصي به امام جواد عليه السلام گفت: مردم درباره خردسالي شما سخن (اعتراض آميز) مي گويند. امام جواد: خداوند به داود عليه السلام وحي كرد تا پسرش سليمان را كه در آن وقت كودك بود و گوسفند چراني مي كرد جانشين خود سازد، حضرت داود عليه السلام طبق فرمان خدا، سليمان را به عنوان جانشين خود معرفي نمود. دانشمندان وعابدان بني اسرائيل، آن را نپذيرفتند (و گفتند سليمان، كودك است.) خداوند به حضرت داود عليه السلام وحي كرد:«عصاهاي اعتراض كنندگان را بگير، وعصاي سليمان را نيز بگير، و درون اطاقي بگذار، و درآن اطاق را ببند و مهر و موم كن، روز بعد (با بني اسرائيل به آن خانه بيا و در را باز كن) عصاي هر كدام كه مانند درخت،سبز وداراي برگ و ميوه شده بود، صاحب آن عصا جانشين تواست.» داود همين دستور را اجرا نمود، فرداي آن روزعابدان وعالمان بني اسرائيل به دعوت داود عليه السلام به آن اطاق آمدند، وقتي كه ديدند عصاي سليمان، سبز و داراي برگ و ميوه شده است، جانشيني حضرت سليمان را(با اينكه كودك بود) پذيرفتند و گفتند:«به او راضي شديم و او را پذيرفتم.»شخص ديگري به نام علي بن حسان به امام جواد عليه السلام همان اعتراض مردم را (كه شما كودك هستيد ، و مردم نق مي زنند) به عرض آن حضرت رسانيد. امام جواد عليه السلام فرمود: چه اعتراضي دارند، با اينكه خداوند به پيامبرش فرمود:« قل هذه سبيلي اَدعُوا الي الله علي بَصيرهٍ اَنَا و مَن اتَّبَعَنِي؛ بگو اين راه من است كه من و پيروانم با بصيرت كامل،همه مردم را به سوي خدا دعوت مي كنيم.»(يوسف-108) آنگاه امام جوادعليه السلام پس از تلاوت اين آيه فرمود:«سوگند به خدا در آغاز بعثت) پيروي از پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم نكرد، مگر علي عليه السلام كه در آن وقت نه سال داشت و من نيز نه ساله ام»
+
| نوشته شده در: دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط: هادی پروین
|
|